|
سلام
دکتر شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام این شعر و خوندم واقعا ..... اما متوجه شدم شاعره ی جوان این شعر فوت شده براش یک فاتحه بخونید ولی با این شعری که گفته یا واقعا از غم و غصه ای که تو شعرش گفته فوت شده یا اگر فوتش بدلیل دیگری بوده چه غم و غصه ای رو با خودش برد ..... همون بهتر که رفت و آزاد شد از این حرفها
شادروان نجمه زارع خبر به دورترین نقطة جهان برسد کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه میکنی ، اگر او را که خواستی یک عمر که هقهق تو مبادا به گوششان برسد به او، که عاشق او بودهام، زیان برسد خدا کند که فقط زود آن زمان برسد ------------- خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام هر طرف من میروم درها به رویم بسته است ای دریغا یارب این دنیا چو بختم بسته است همچنان تنهایی اندراین جهانم شد نصیب یا رب آن آهوی زیبا رو ز دامم رسته است کارمن از دست این و آن دگر بیرون شده کارگردان جهان هم , ز کارم خسته است هیچ کس سویم نمیآید که دلشادم کند هرکه می آید سراغم دل به سودم بسته است در نهایت روزگاری باصفا داری طفی غم مخور , جا در دل اهل صفا داری طفی پنجشنبه -- 23/8/87 خدانگهدار
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
من و تو مي شــــــود آيا که مال هم باشيم؟ نه مـــــــال هم .. که فقط احتمال هم باشيم؟
بريز قهـــــــــــــوه ي خود را درون فنجانم بيا به هــــــــــــر کلکي توي فال هم باشيم
به بال خود نتوانسته ايم پَــــــــــــــر بزنيم از اين به بعــــــــــد بيا تا که بال هم باشيم
بدون دست تو تهـران براي من قطب است بپيـــــــــــچ دور تنم دست ، شال هم باشيم
پـــر است ذهن من امسال از جدايي و رنج بيا که خاطـــــــــــره ي پارسالِ هم باشيم !
نگو در عشق ِميان ِمن و تو سيب کم است اگر که سيـــــــــب نشد پرتقال هم باشيم !! *** اگر که قسمـــــــــــت ما به وصال ختم نشد نرو ! بمــــــــان که اقلاْ وبال هم باشيم !!! از : علی پرسا خدانگهدار
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
یادش بخیر مرداد ماه ۸۵ بود ... احساس کردم دوست دارم شعرهایی که به دلم میشینه رو برا همه بنویسم خلاصه این وبلاگ رو راه انداختم ولی نمیدونستم اسمش رو چی بزارم تا اینکه دیوان شمس رو باز کردم و درست از فردای اون روز دیوان شمس من گم شد(دیگه هم پیدا نشد که نشد منم دیگه نگرفتم و دروغ نگم دو سالی بود دیوان شمس نخونده بودم تا امشب تو اینترنت هرچی تونستم پیدا کنم) و شعر اول که نوشتم اومد. بعدش هم تفألی به دیوان حافظ زدم و شعری که پائین میبینید اومد. قشنگ یادمه ۲ روز این ۲تا غزل رو خوندم تا نام "جوانان پیر" رو انتخاب کردم و این موضوع رو یه جائی یادداشت کرده بودم تا اینکه امشب بهش سر زدم و تا این ساعت به هیچ کس نگفته بودم. اولش دوستم آقا حامد همراهم بود ولی بعد از ۲ ۳ تا پست ... بعد ایشان هم دوستانی بهم پیوستند ولی ... خلاصه خودم موندم و خودم تا ببینم تا کجا میتونم پیش برم امشبم حس خاصی داشتم و مشغول گردش تو سایتها و بلاگهای ادبی بودم که به شعر سوم رسیدم دقیقا یک لحظه یاد اون خاطرات و احوالات اون روزام افتادم که باعث شد این بلاگ رو راه بندازم الان جوانان پیر ۲ سالگیش رو هم رد کرد هرکی هم خوند و لذت برد نظر داد لطف کرده ولی فاتحه ای برای حضرت مولانا و حافظ حتما بخونه که خیلی مأثر خواهد بود انشا الله. --------------------------------------------------------------------------------------- غزل ۲۳۷۶ دیوان شمس : صنما از آنچه خوردی بهل اندکی به ما ده غم تو به توی ما را تو به جرعهای صفا ده که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده بنشان تو جنگها را بنواز چنگها را ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده به نظاره جوانان بنشستهاند پیران به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده ----------------------------------------------------------------------------- غزل ۴۵۵ دیوان حافظ : هر چند پیر و خستـه دل و ناتوان شدم --------------------------------------------------------------------------------------- منبع : http://fekrat.kateban.com/y1385m9.html شعر از : جناب آقای آصف فکرت پیراهن زندگی __________ " من پیر سال و ماه نیم"
این کهنه پیرهن که رهایم نمی کند
پیرم همی نـُماید و بدنام داردم.
"چل سال بیش رفت که من"
در کوی عشق لاف جوانی همی زنم
اینک هنوز هم
این دل همان دل است
وین سر همان سر است
این دل هنوز می تپد اندر هوای دوست
وین سر بدان هواست که افتد به پای دوست
شهر اتاوا، 12 آذر (قوس) 1385/ 3 دسمبر 2006 خدانگهدار
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
یارب دلم گرفته از این همه رسوایی یارم چرا نیامد گفتا تو بی وفایی
یارب چه کرده ام من در عین شور مستی ؟ که اینچنین گردیدم مستوجب تلافی
یارب به خواب شب هم , رنگم ز رخ پریده چون رنگ روی ماهش حاکی است از جدایی
یارب دگر چه گویم ؟ , درد دل با که گویم ؟ حالی ز من نمانده , اندر غم و تنهایی
کار جهان همیشه با عاشقان چنین بود تو غم مخور طفی جان , دنیا تو بی وفایی
خدا نگهدار
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
در ميان باغ و بستانم ولي آزرده ام در کنار رود و جيرانم ولي آزرده ام از ميان دوستانم کسي باور نکرد لحظه اي خنديده ام وز گريه ها آزرده ام خنده ها هر دم که مي آيند بر روي لبم خنده اندر ظاهرند و من ولي آزرده ام از رفيقان و شفيقان و کريمان ديده ام بارها طعن و سخن,من زين سبب آزرده ام قمريان عاشق و گنجشککان صبح خيز اندر اين باور که من شادم ولي آزرده ام همچونان زاغي ميان بوستان افتاده ام کژ صدايم هيچ کس يارم نشد , آزرده ام از ميان بلبلان يک تن خريدارم نشد آن که ميکردم طلب,رفت از کفم آزرده ام يار مي گويد *طفی , من کاشف الهمم بيا ترس دارم کرده ای ترکم خدا , آزرده ام خدانگهدار *:مصطفی
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
مجنونم و از عشق سخن گفتم و تكفير شدم محكوم به حبس ابد محبس تقدير شدم
دنياي پراز صلح و امانم شده آنقدر لجن كز مردم روزگار و از زندگي ام سير شدم
از بس كه نفس نفس در اين خاك غم آلود زدم عادت به قفس كردم و در هوس زمين گير شدم
با وسوسه ي خوردن سيبي به زمين آمده ام من معصيتي نكردم اما غل و زنجير شدم
اي ساز غزل هاي پر از عشق و جنو نم بنواز من باز هوايي نواهاي مزامير شدم
در قلعه ي سنگي دلم جز هوس و خشم نبود تا اينكه تو را ديدم و دلداده و تسخير شدم
زنداني چشمان تو ام باز كن از هم مژه را جرمم فقط عشق است - به عشقت كه دگر پير شدم
در برزخ جان منتظر روز حساب دلمم شايد به زبان آيم و مجبور به تقرير شدم-
- ميزان تو و شاهد تو و منشور تو و نور تويي در نامه ي اعمال دلم گناه تعبير شدم
معبود من و كعبه و مسجود مني ، عشق مني ايمان به تو آورده ام و به كفر تفسير شدم
در لحظه ي ديدارتو در جنت اعلي است دلم هر چند كه در دوزخ عصر خود سرازير شدم
يك روز سر جوخه ي اعدام غمت خواهم مرد با جان و دلم مقصد پاياني هر تير شدم
من ميوه ي نورسيده ي تاك غم عشق تو ام با تابش خورشيد تو من دچار تخمير شدم –
- تا مست كنم با غزلم مردم سنگين دل را شايد كه در اين ظلم و ستم باعث تغيير شدم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط صدرا
|
گلدان حسن يوسف حسني دگر ندارد دل شور عاشقي را ديگر به سر ندارد
دنياي من تو بودي زيباي من تو بودي بي تو تمام عالم معني دگر ندارد
پر مي كشد خيالم در آسمان چشمت اما خود اين خيال است چون او كه پر ندارد
از بس كه چشمه چشمه خون گريه كرده چشمم اين عاشق نگاهت خون در جگر ندارد
جان شد فداي چشمت معشوقه ام ببخشاي چون جسم فاني من جز اين هنر ندارد
قلبم اميدوار است تا شام بي تو بودن پايان پذيرد امشب اما خبر ندارد -
- ديگر در اين بيابان اين عصر كفر و ايمان بر قلب سنگ مردم چيزي اثر ندارد
اي قلب پاره پاره در انتظار صبحي؟ بيهوده است صبرت اين شب سحر ندارد
بودن و يا نبودن ديگر ندارد ارزش چون چشم آبي تو بر من نظر ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط صدرا
|
سلام
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام این شعر هم از جناب استاد رضایی واقعا زیباست تو بلاگ گذاشتم تا همه ی دوستان استفاده کنن
اي خيال خوب او از يا د اين شيدا برو اين مسير سيل غم باشد نمان ا ينجا برو اين جنون عشق ليلي در سر مجنون بس است اي جنون عشق مجنون از سر ليلي برو اي غزال با وفا صياد از پي ميرسد تير دارم بر جگر افتاده ام از پا برو جان علوي را نشايد تا ابد با جسم داشت رفتنت مرگست و من جسمم تو جان جانا برو فصل كوچ است [و] من اندر دام و تو در دام من كوچ كن همراه مرغان بال و پر بگشا برو سوختم در حسرت پرواز عمري در قفس نك به پرواز تو جويم آرزويم را برو هدهد اين راهم اما بال و پر بشكسته ام قاف رفتن شاهپر مي خواهد اي عنقا برو جوي باريكم كه ره گم كرده ام اندر كوير رود جاري باش و تا پيدا كني دريا برو بر نمي آيد بجز خار از دل اين شوره زار ابر باران سوي باغ و جنگل و صحرا برو با كمان يكدم نشيند تير تا جويد نشان راه را ديدي كنون با همت والا برو من كمانم مانده در دست كمانگير قضا تا نشيني بر هدف اي ناوك برا برو سنگ غم جام دل از جنس گل ما را شكست اي كه داري جام دل ازشيشه و مينا برو از مي هستي نشد جز درد غم ما را نصيب نيست اينجا طعم و رنگ و بوي آ ن صهبا برو چون زليخايي و در كاخ تفرعن مانده اي صبر كن هر گه كه آمد يوسفي زيبا برو گفته اي جان در ره عشق تو مي بازم بيا گل براي خار پرپر مي شود آيا ؟ برو سعديا با چشم اگر ديدي كه جانت مي رود از رضا بشنو كه جان خويش را گفتا برو
بازم از استاد رضایی تشکر میکنم انشاالله که در آینده هم مار و بی نصیب نکنن خدانگهدار
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
تا بینهایت... بگو اندر رخ تو من چه دیدم؟ بگو اندر وصالت چه شنیدم؟
بگو اندر شرابت چه نوشتند؟ که من اندر وصالت می سرشتم
بگو آن وصل رویت خوش شراب است بگو آن نوش جانت می خرام است
منم مرغ سحر اندر حلاحل منم نوش عسل اندر ملامل
بگو لیلی نمیرد از غم دل که در وصل دل معشوق کوشد
بگو عشق من و تو آبیاری که من مرغ سحر در بی کمالی
بگو دستم بگیرد پای را پای مرا تا منزل عاشق رساند
بگو با نام او زهری عسل شد بگو از اسم او جانی دگر شد
بگو با خاطرش جانم بسر شد که با یاد گلم دلها دگر شد
بگو با نغمه اش عاشق فنا شد دلا از وصل رویش نی خدا شد
بگو با نام او غوغا به پا شد بگو از عشق او لیلی چو ما شد
بگو رنگ خدا را می سرشتند بگو رنگ تو را با وی نوشتند
بگو رنگ حلاوت را نوشتند بگو از رنگ تو رنگ صداقت را سرشتند
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط نازیلا
|
"اشکی در گذرگاه تاریخ"
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
"زنده یاد فریدون مشیری"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط مهسا
|
خداوندا!
خداوندا نشانم ده چراغی که تا بشناسمت در عمر باقی خداوندا نمایم رهنمایی که تا پایان ببخشد این جدایی منم گمگشته ی دشت فراقت منم پیگیر آن روشن چراغت منم انسانی از مشتی گل و آب منم خواهان قلبی زان در ناب منم آن ناسپاس آدم.گنهکار منم نادم ز ذنبم در پی یار منم مملوء ز بدخویی و زشتی منم از جنس خاک و مشت خشتی منم پست تر ز ارض و باد و باران منم مست هوای کوهساران منم آواره در دنبال کویت منم اندر قفای راه رویت منم تابیده با نام و خیالت منم در جستجوی آن وصالت تویی بینا ودانا .ذوالبصیرت تو بخشودی به من سیماو سیرت تویی صاحب آن عنقا و آن کوه تو هستی مالک عیسی و موسی .آدم و نوح تو هستی صاحب اسحق و ابراهیم و یعقوب تو هستی مالک لوط و محمد .ابن ایوب تویی آگه ز حال آدم و حور تو هستی نور نوران خالق نور تو هستی رب رحمن و رحیمم تو هستی رب حنان و کریمم تویی سبحان و رضوان و دیانم تویی سلطان و غفران و منانم تو هستی صاحب مجد و سناها تو هستی مالک عز و بقاها تویی امیدها نزد مصیبت تویی مونس آدم نزد وحشت نما عزمی به من از جنس فولاد تو هستی صاحب عدل و وفا.داد
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مهسا
|
سلام
این طرف مشتی صدف، آنجا کمی گِل ریخته آقای فاضل نظری منبع : www.louh.com
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
تصنیف رویای دریا يک نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت خانه ات آباد کاين ويرانه بوي گل گرفت از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم زلف خود را شانه کردي شانه بوي گل گرفت پرتو رنگ رخت با آن گل افشاني که داشت در زيارتگاه دل پروانه بوي گل گرفت لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مي بوسه زد ساقي انديشه ام پيمانه بوي گل گرفت عشق باريد و جنون گل کرد و افسون خيمه زد تا به صحراي جنون افسانه بوي گل گرفت از شميم شعر شورانگيز آتش عاشقان ساقي و ساغر و ميخانه بوي گل گرفت علی آذرشاهی
خدانگهدار
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
اصلاحات بهر اصلاح سر پس از يکسال رفته بودم دکان سلماني در سياهي چو شام ظلماني در و ديوار رو به ويراني همه در حال نيمه پنهاني عکس افراسياب توراني زير تصوير مزدک و ماني مات و مبهوت مثل زنداني همچو جلاد عهد ساساني زير دستش به صد پريشاني چون رسن بر گلوي يک جاني قاب آئينه بود سيماني خارج از شکل و وضع انساني چهره چون گيوه ي خراساني که چپاندي در اين هلفداني اي گرفتار جهل و ناداني تا به پايان عمر ساماني تو از اين ماجرا چه ميداني ؟ نه که اصلاح مفت و مجاني اسکناس هزار توماني بابلی , کابلی , خراسانی سوئدی , انگلیسی , آلمانی هر طریقی که خوب بتوانی شاعرم , شهره در سخندانی که به نوع بشر نمی مانی از برای نژاد ایرانی شعر بر ما نموده ارزانی در سر من به شانه گردانی همه را ریخت روی پیشانی سر میرزا حبیب و قاآنی گفت این هم کلیم کاشانی گفت این است فرم قاآنی تو شدی چون عبید زاکانی گفت این هم حسین قلی خانی! رحم کن از سر مسلمانی سر میرزارضای کرمانی رفت مویم به عالم فانی پاک و پاکیزه , صاف و نورانی تا نیاید سرت نمیدانی هست حاکی زکار تحتانی!!! این چنین باعث پشیمانی ؟!!
راستی اونجایی که دیدم نوشته بود از ابوتراب جلی
خدانگهدار
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
این شعر از طرف یه دوست غریبست که لطف کردن و نظر دادن و این شعر هم همراهش بود ولی متاسفانه آدرس میلشون نبود که ازشون تشکر کنم حال که رسواشده ام می روی
خدانگهدار
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
تا گفته ای غلام توام , میفروشنت با مردم زمانه سلامی و والسلام خدانگهدار
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
دل افروز ترین روز جهان،
خدانگهدار
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
هیچکس مارا به فکر مرهم وتیمار نیست در میان شهر بیدردان طبیب انگار نیست در بهاران زیرباران شاخه ام را بارنیست سرو آزادم مرا بی برگ و باری عار نیست تشنه ای چون من به ساحل جز که بوتیمار نیست عقل اگر اینست مارا در جنون انکار نیست چون که سر عاشقی با مردم هوشیار نیست سوی من پژواک آمد : کوهکن را یار نیست یار دار و غار شاید لیک یار دار نیست ما کتاب و تیغ در دستیم ما را یار نیست آنکه میترسد ز دیدار عسس عیار نیست همچو من ثابت قدم در راه جز پرگار نیست می روم میخانه اما با شرابم کار نیست!! ورنه از معشوقه ی بلبل تهی گلزار نیست حیف او را ای دریغا کار در بازار نیست خوب می داند که بدتر از فراق آزار نیست خار اگر با گل نشیند خار هست وخوار نیست من به معنا مایلم بر شاعری اصرار نیست هر که را تهذیب کافی نیست استیصار نیست چون ترا استاد صدیق است این بسیار نیست
اردیبهشت 68 تهران
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
<<اي اهل عالم,آقام علي مظلوم>>
--------------------------------------------------------- آنچه که بر قضا و قدر فايق آيد , صبر است --------------------------------------------------------- علی است , مرتضی نبی نبی است , مصطفی علی علی است , مقتدای همه خداست مقتدای علی --------------------------------------------------------- ملاقات علی و فاطمه باشد تماشایی زمظلومی کند مظلومه ای امشب پذیرایی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
رمضان، نامى از نام هاى خدا رمضان از اسماء الله است رمضان اسمى از اسماء الهى مى باشد و نبايست به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مىدهيم. هشام بن سالم نقل روايت مىنمايد و مىگويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم. امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمىرود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مىرود و مىآيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مىباشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايتشده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» شما به راستى نمىدانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است. واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن رمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى براستى از دقت نظر و لطافتخاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مىباشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان. و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مىگدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است. در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنهتر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمىكند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مىدارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مىگيرد و مىگويد: آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد . اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده. حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد. ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا و نیایش، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است. ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست.
پروردگارا، ما را در این ماه، مبارک کن
ماه رمضان «ماه رمضان است كه در آن براى راهنمايى مردم و بيان (راه روشن) هدايت و تشخيص حقّ از باطل ، قرآن نازل شده است . پس هر كه اين ماه را دريابد (در سفر نباشد) ، بايد كه در آن روزه بدارد و هر كس كه بيمار يا در سفر باشد به همان تعداد از روزهاى ديگر (روزه بگيرد) . خدا براى شما آسانى مىخواهد و خواهان سختى براى شما نيست . و بايد كه آن شماره (مقرر) را تكميل كنيد . و خدا را بدان سبب كه راهنمايىتان كرده است به بزرگى ياد كنيد و باشد كه سپاس بگزاريد» .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله :رمضان ، بدين سبب رمضان ناميده شده است كه گناهان را مىسوزاند . پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : در نخستين شب ماه رمضان ، درهاى آسمان گشوده مىشود و تا آخرين شب آن بسته نمىشود . پيامبر خدا صلى الله عليه وآله :اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند ، آرزومىكند كه سراسر سال ، رمضان باشد . پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : چون هلال ماه رمضان پديد آيد ، درهاى دوزخ بسته گردد و درهاى بهشت گشوده شود و شياطين به زنجير كشيده شوند .
امام على عليه السلام : روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله براى ما خطبهاى ايراد كرد و فرمود : اى مردم ! همانا ماه با بركت و رحمت و آمرزش به شما روى آورده است . اين ماه نزد خدا برترين ماه است و روزهايش برترين روزها و شبهايش برترين شبها و ساعتهايش برترين ساعات . در اين ماه شما به ميهمانى خدا دعوت شدهايد و در زمره بهرهمندان از كرامت خداوند قرار گرفتهايد . در اين ماه نفسهاى شما تسبيح خداست و خواب شما عبادت است و اعمال شما پذيرفته و دعايتان به اجابت مىرسد ... من برخاستم و عرض كردم : اى رسول خدا ! برترين كارها در اين ماه چيست ؟ پيامبر فرمود : اى اباالحسن ! برترين كارها در اين ماه خويشتندارى از حرامهاى خداوند عزّ و جل است . امام باقر عليه السلام : رسول خدا صلى الله عليه وآله سه روز مانده از ماه شعبان ، به بلال دستور مىداد در ميان مردم جار بزند . پس مردم را جمع مىكرد و بر منبر مىرفت و حمد و ثناى خدا مىگفت و مىفرمود : اى مردم ! همانا اين ماه به شما روى آورده و آن سروَر همه ماههاست . در آن شبى وجود دارد كه از هزار ماه بهتر است . در اين ماه درهاى دوزخ بسته و درهاى بهشت گشوده شود . هر كه اين ماه را دريابد و آمرزيده نشود خداوند او را (از رحمت خود) دور گرداند . امام صادق عليه السلام - از سفارشهاىآن حضرت به فرزندانش در هنگام حلول ماه رمضان - : جانهاى خود را به تلاش و كوشش وا داريد ؛ زيرا در اين ماه روزيها قسمت و اجلها نوشته مىشود و در آن نامهاى ميهمانان خدا كه بر او وارد مىشوند ، نوشته مىگردد . در اين ماه شبى هست كه عمل در آن از عمل هزار ماه بهتر است .
آمرزش خدا در ماه رمضان
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : هر كه ماه رمضان را دريابد و آمرزيده نشود، خداوند او را (از رحمت خود) دور گرداند. پيامبر خدا صلى الله عليه وآله - در خطبهاش به هنگام فرا رسيدن ماه رمضان - : بدبخت كسى است ، كه در اين ماه بزرگ از آمرزش خداوند محروم ماند . پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : كسى كه در رمضان آمرزيده نشود ، در كدام ماه آمرزيده خواهد شد ؟ امام صادق عليه السلام : كسى كه در ماه رمضان آمرزيده نشود ، تا رمضان آينده آمرزيده نگردد مگر آن كه در عرفات حاضر شود
التماس دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
خدانگهدار
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
در گذر از عاشقان رسيد به فالم فاضل نظری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 5:42 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
حضرت خاتم(ص) به حضرت علی(ع) فرمودند : یا علی ذات خداوند را کسی درک نکرد (نشناخت) غیر از من و تو و تو را کسی نشناخت غیر از خداوند و من و من را کسی نشناخت غیر از خداوند و تو و دخترم فاطمه (س) را کسی نشناخت و درک نکرد غیر از خداوند و من و تو ---------------------------------------------------------------------------------------- اَ نّها سُمیَت فاطمه لاَنها فُطِمتُ مِنَ الشَر همانا مادر ما فاطه نام گرفت همانگونه که از هرگونه بدی و پلیدی بریده شده است التماس دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام شبي سرد است و نم نم ميزند باران پاييزي
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
اين سطر جاده ها كه به صحرا نوشته اند
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط مصطفي
|
سلام
تو را گم کرده ام امروز نمیدونم از کیه ؟!!!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط مصطفي
|
|
|