"از طريق اي ميلي كه به گروه زندگي بهتر فرستاده بودين با سايت شما آشنا شدم .
كار قشنگي بود. يه دو بيتي براتون مي فرستم اميدوارم خوشتون بياد."
"از طريق اي ميلي كه به گروه زندگي بهتر فرستاده بودين با سايت شما آشنا شدم .
كار قشنگي بود. يه دو بيتي براتون مي فرستم اميدوارم خوشتون بياد."
از شهر مشهد این شعر رو که از استاد رضایی هستش رو براتون می ذارم .
بار دیگر در کنار این قفس
یک پرنده آمد اما زود رفت
بر قفس پر سود و با من ناله کرد
چون که دید این کار را بی سود رفت
جان شسته دست از امید را
با امید و آرزو آلود رفت
کاشکی از غصه هایش کم شود
گرچه اندوه دلم افزود رفت
انتظار بیخودی داری رضا
فصل کوچش بود آمد بود رفت
(رـابهام)
غم ، طرب جوش ، کرده است مرا
داغ ، گل پوش کرده است مرا
زعفران زارِ رفتنِ رنگم
خنده ، بيهوش کرده است مرا
حسرتِ لعلِ يار ، ميکده اي است
که قَدَح نوش کرده است مرا
آنکه خود را به بَر ، نمي گيرد
صيدِ آغوش کرده است مرا
از که نالد سپند سوخته ام ؟
ناله خاموش کرده است مرا
(بيدل) از ياد خويش هم رفتم
که فراموش کرده است مرا
بيدل دهلوي
با توجه به نقل قولی که از استاد در ۴ پست قبل داشتم , این شعر رو به منظور اولین شعر از استاد رضایی پست میکنم .
انتظار تلخ
از من گذشت و رفت و به جا مانده ام هنوز
او رفته تا کجا و کجا مانده ام هنوز
او رفته تا خدا به خدای خودش قسم
من از خدای خویش جدا مانده ام هنوز
صیاد و صید خسته از این انتظار تلخ
غرقه میان خون و به پا مانده ام هنوز
با چشم مست هرچه دلش خواست کرد و گفت
من شرمسار چشم رضا مانده ام هنوز
((رـابهام))
سلامی دوباره
بنا به درخواست یکی از بینندگان که گفتند میخوان با استاد رضایی بیشتر آشنا بشن
استاد رضایی یکی از اساتید دوران دبیرستان بنده بودند که واقعا در دانشگاه ها نیز مانند ایشان بسیار بسیار کم میباشد
و برای بنده گذشته از یک معلم دوران دبیرستان حکم استاد زندگی را دارند
و همون طور که گفتم انشاالله هر هفته یکی از اشعار ایشان رو میذارم تا همه استفاده ببرند
و انشاالله که همیشه سالم و موفق باشند
با تشکر از آقا مهدی که یک قسمتی از یک شعری رو از فریدون مشیری برام ارسال کرد .
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را ز چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند