آتشي امشب به جانم هجر يار انداخته
اين فلك در آتشم زين انتظار انداخته
باده ي شادي نمانده در دل بشكسته ام
سنگ ناكامي به جامم روزگار انداخته
از دورويان ميگريزم وين عجب دست قضا
كار من با گردش ليل و نهار انداخته
از غريبي اينقدر گويم كه دست سرنوشت
كركسان را همقفس با اين هزار انداخته
گريه با همدرد دارد لذتي چشمم از آن
دست خود را گردن ابر بهار انداخته
دوست يا دشمن ندارد فرق چون تيري به دل
اين نهاني ميزند آن آشكار انداخته
تا رضا جا در دل اهل نظر داري چه غم
گر ترا گردون ز چشم اعتبار انداخته
اين فلك در آتشم زين انتظار انداخته
باده ي شادي نمانده در دل بشكسته ام
سنگ ناكامي به جامم روزگار انداخته
از دورويان ميگريزم وين عجب دست قضا
كار من با گردش ليل و نهار انداخته
از غريبي اينقدر گويم كه دست سرنوشت
كركسان را همقفس با اين هزار انداخته
گريه با همدرد دارد لذتي چشمم از آن
دست خود را گردن ابر بهار انداخته
دوست يا دشمن ندارد فرق چون تيري به دل
اين نهاني ميزند آن آشكار انداخته
تا رضا جا در دل اهل نظر داري چه غم
گر ترا گردون ز چشم اعتبار انداخته
+ نوشته شده توسط مصطفي در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت
11:59 بعد از ظهر |
