|
جوانان پیر
|
||
|
من پیر سال و ماه نیم , یار بی وفاست ..... بر من چو عمر می گذرد , پیر از آن شدم |
گريه هم با من دگر نامهرباني مي كند
قلبم اما گريه هايش را نهاني مي كند
اشك تنها مونس شب هاي تارم بود و بس
اشك هم با غم دگر اما تباني مي كند
باغ قلبم از هجوم درد ها پائيز شد
غصه هم در آن به شادي باغباني مي كند
شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت
دوباره گريه ي بي طاقتم بهانه گرفت
شکيب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاري شد و به شعر نشست
صداي خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهي پسند کماندار فتنه کز بن تير
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
اميد عافيتم بود روزگار نخواست
قرار عيش و امان داشتم زمانه گرفت
زهي بخيل ستمگر که هر چه داد به من
به تيغ باز ستاند و به تازيانه گرفت
چو دود بي سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت
چه جاي گل که درخت کهن ز ريشه بسوخت
ازين سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ي من همچو ابر باراني
گشايشي مگر از گريه ي شبانه گرفت
از سخنچينان شنيدم آشنايت نيستم
خاطرات ات را بياور تا بگويم کيستم
سيلي ِ همصحبتي از موج خوردن سخت نيست
صخرهام، هر قدر بيمهري کني ميايستم
تا نگويي اشکهاي شمع از کمطاقتي است
در خودم آتش به پا کردم ولي نگريستم
چون شکست آيينه، حيرت صد برابر ميشود
بيسبب خود را شکستم تا ببينم کيستم
زندگي در برزخ ِ وصل و جدايي ساده نيست
کاش قدري پيش از اين يا بعد از آن ميزيستم
|
|