سلام
شبي سرد است و نم نم ميزند باران پاييزي
اطاقي سايه روشن با سكوت خاطرانگيزي
سرم در بين دستان و قلم افتاده بر دفتر
سرم پرشور و دل خسته نگاهم خيره بر ميزي
چراغي همره من سر فرو آورده بر ميزم
كنارم حافظ شيرازي است و شمس تبريزي
خزيدم گوشه اي آرام و با خود مي كنم نجوا
تو گويي در قفس مي خواند از حقش شباويزي
رضا از فكر و تنهايي طنابي بافتي امشب
گمانم قصد داري خويش را از غم بياويزي
دو چشم آسمان بر زردي روي زمين گريد
رخم زرد است و ليكن چشم من اشكي نمي ريزي

