|
جوانان پیر
|
||
|
من پیر سال و ماه نیم , یار بی وفاست ..... بر من چو عمر می گذرد , پیر از آن شدم |
تا بینهایت...
بگو اندر رخ تو من چه دیدم؟
بگو اندر وصالت چه شنیدم؟
بگو اندر شرابت چه نوشتند؟
که من اندر وصالت می سرشتم
بگو آن وصل رویت خوش شراب است
بگو آن نوش جانت می خرام است
منم مرغ سحر اندر حلاحل
منم نوش عسل اندر ملامل
بگو لیلی نمیرد از غم دل
که در وصل دل معشوق کوشد
بگو عشق من و تو آبیاری
که من مرغ سحر در بی کمالی
بگو دستم بگیرد پای را پای
مرا تا منزل عاشق رساند
بگو با نام او زهری عسل شد
بگو از اسم او جانی دگر شد
بگو با خاطرش جانم بسر شد
که با یاد گلم دلها دگر شد
بگو با نغمه اش عاشق فنا شد
دلا از وصل رویش نی خدا شد
بگو با نام او غوغا به پا شد
بگو از عشق او لیلی چو ما شد
بگو رنگ خدا را می سرشتند
بگو رنگ تو را با وی نوشتند
بگو رنگ حلاوت را نوشتند
بگو از رنگ تو رنگ صداقت را سرشتند
"اشکی در گذرگاه تاریخ"
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
"زنده یاد فریدون مشیری"
خداوندا!

خداوندا نشانم ده چراغی
که تا بشناسمت در عمر باقی
خداوندا نمایم رهنمایی
که تا پایان ببخشد این جدایی
منم گمگشته ی دشت فراقت
منم پیگیر آن روشن چراغت
منم انسانی از مشتی گل و آب
منم خواهان قلبی زان در ناب
منم آن ناسپاس آدم.گنهکار
منم نادم ز ذنبم در پی یار
منم مملوء ز بدخویی و زشتی
منم از جنس خاک و مشت خشتی
منم پست تر ز ارض و باد و باران
منم مست هوای کوهساران
منم آواره در دنبال کویت
منم اندر قفای راه رویت
منم تابیده با نام و خیالت
منم در جستجوی آن وصالت
تویی بینا ودانا .ذوالبصیرت
تو بخشودی به من سیماو سیرت
تویی صاحب آن عنقا و آن کوه
تو هستی مالک عیسی و موسی .آدم و نوح
تو هستی صاحب اسحق و ابراهیم و یعقوب
تو هستی مالک لوط و محمد .ابن ایوب
تویی آگه ز حال آدم و حور
تو هستی نور نوران خالق نور
تو هستی رب رحمن و رحیمم
تو هستی رب حنان و کریمم
تویی سبحان و رضوان و دیانم
تویی سلطان و غفران و منانم
تو هستی صاحب مجد و سناها
تو هستی مالک عز و بقاها
تویی امیدها نزد مصیبت
تویی مونس آدم نزد وحشت
نما عزمی به من از جنس فولاد
تو هستی صاحب عدل و وفا.داد
|
|