|
جوانان پیر
|
||
|
من پیر سال و ماه نیم , یار بی وفاست ..... بر من چو عمر می گذرد , پیر از آن شدم |
گلدان حسن يوسف حسني دگر ندارد
دل شور عاشقي را ديگر به سر ندارد
دنياي من تو بودي زيباي من تو بودي
بي تو تمام عالم معني دگر ندارد
پر مي كشد خيالم در آسمان چشمت
اما خود اين خيال است چون او كه پر ندارد
از بس كه چشمه چشمه خون گريه كرده چشمم
اين عاشق نگاهت خون در جگر ندارد
جان شد فداي چشمت معشوقه ام ببخشاي
چون جسم فاني من جز اين هنر ندارد
قلبم اميدوار است تا شام بي تو بودن
پايان پذيرد امشب اما خبر ندارد -
- ديگر در اين بيابان اين عصر كفر و ايمان
بر قلب سنگ مردم چيزي اثر ندارد
اي قلب پاره پاره در انتظار صبحي؟
بيهوده است صبرت اين شب سحر ندارد
بودن و يا نبودن ديگر ندارد ارزش
چون چشم آبي تو بر من نظر ندارد
سلام
| آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ |
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی ، بازآ | |
|
شده نزدیک که هجران تو ، مارا بکشد
|
گر همان بر سرخونریزی مایی ، بازآ | |
|
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی
|
|
وقت آنست که لطفی بنمایی ، بازآ |
| رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان |
جان من اینهمه بی رحم چرایی ، بازآ | |
| وحشی از جرم همین کز سر آن کورفتی |
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ |
|
|