سلام
یادش بخیر مرداد ماه ۸۵ بود ...
احساس کردم دوست دارم شعرهایی که به دلم میشینه رو برا همه بنویسم
خلاصه این وبلاگ رو راه انداختم ولی نمیدونستم اسمش رو چی بزارم
تا اینکه دیوان شمس رو باز کردم و درست از فردای اون روز دیوان شمس من گم شد(دیگه هم پیدا نشد که نشد منم دیگه نگرفتم و دروغ نگم دو سالی بود دیوان شمس نخونده بودم تا امشب تو اینترنت هرچی تونستم پیدا کنم) و شعر اول که نوشتم اومد.
بعدش هم تفألی به دیوان حافظ زدم و شعری که پائین میبینید اومد.
قشنگ یادمه ۲ روز این ۲تا غزل رو خوندم تا نام "جوانان پیر" رو انتخاب کردم
و این موضوع رو یه جائی یادداشت کرده بودم تا اینکه امشب بهش سر زدم و تا این ساعت به هیچ کس نگفته بودم.
اولش دوستم آقا حامد همراهم بود ولی بعد از ۲ ۳ تا پست ...
بعد ایشان هم دوستانی بهم پیوستند ولی ...
خلاصه خودم موندم و خودم تا ببینم تا کجا میتونم پیش برم
امشبم حس خاصی داشتم و مشغول گردش تو سایتها و بلاگهای ادبی بودم که به شعر سوم رسیدم دقیقا یک لحظه یاد اون خاطرات و احوالات اون روزام افتادم که باعث شد این بلاگ رو راه بندازم
الان جوانان پیر ۲ سالگیش رو هم رد کرد
هرکی هم خوند و لذت برد نظر داد لطف کرده ولی فاتحه ای برای حضرت مولانا و حافظ حتما بخونه که خیلی مأثر خواهد بود انشا الله.
---------------------------------------------------------------------------------------
غزل ۲۳۷۶ دیوان شمس :
صنما از آنچه خوردی بهل اندکی به ما ده
غم تو به توی ما را تو به جرعهای صفا ده
که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را
به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده
ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی
بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده
بنشان تو جنگها را بنواز چنگها را
ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده
سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه
قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده
صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را
ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده
به نظاره جوانان بنشستهاند پیران
به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده
به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری
ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده
-----------------------------------------------------------------------------
غزل ۴۵۵ دیوان حافظ :
هر چند پیر و خستـه دل و ناتوان شدم
هر گه کـه یاد روی تو کردم جوان شدم
شـکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتـهای همـت خود کامران شدم
ای گلبـن جوان بر دولت بخور که مـن
در سایه تو بلـبـل باغ جـهان شدم
اول ز تحـت و فوق وجودم خـبر نـبود
در مکتـب غم تو چنین نکتـه دان شدم
قسمـت حوالتـم بـه خرابات میکند
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معـنی گـشوده شد
کز ساکـنان درگـه پیر مـغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخـت
با جام می بـه کام دل دوسـتان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمـن ز شر فـتـنـه آخرزمان شدم
مـن پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست
بر من چو عـمر میگذرد پیر از آن شدم
دوشـم نوید داد عـنایت کـه حافـظا
بازآ که من به عفو گناهت ضـمان شدم
---------------------------------------------------------------------------------------
منبع : http://fekrat.kateban.com/y1385m9.html
شعر از : جناب آقای آصف فکرت
پیراهن زندگی
__________
" من پیر سال و ماه نیم"
این کهنه پیرهن که رهایم نمی کند
پیرم همی نـُماید و بدنام داردم.
"چل سال بیش رفت که من"
در کوی عشق لاف جوانی همی زنم
اینک هنوز هم
این دل همان دل است
وین سر همان سر است
این دل هنوز می تپد اندر هوای دوست
وین سر بدان هواست که افتد به پای دوست
شهر اتاوا، 12 آذر (قوس) 1385/ 3 دسمبر 2006
خدانگهدار
+ نوشته شده توسط مصطفي در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت
8:49 بعد از ظهر |