|
جوانان پیر
|
||
|
من پیر سال و ماه نیم , یار بی وفاست ..... بر من چو عمر می گذرد , پیر از آن شدم |
سلام
-----
من و داری میبینی که از این زمونه سیرم
از همه جا بریدم و یه جوون پیرم
حالا بارم و میبندم و شبونه میرم
بخاطر تو, دیگه کارم تمومه بی رحم !
---
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند
(حافظ)
--------
خدانگهدار
سلام
داشتم خوش روزگاری با سر زلف نگاری
خوش بود خوش , روزگاری داشتن , با زلف یاری
-----------
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
از آب رفته , هیچ نشانی به جو نبود
مژگان کشید ,رشته به سوزن,ولی چه سود
دیگر به چاک سینه , مجال رفو نبود
دیگر شکسته بود , دل و در میان ما
صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود
او بود , در مقابل چشم ترم , ولی
آخ , که پیش چشم دلم , دیگر او نبود
حیف از نثار گوهر اشک,ای عروس بخت
با روی زشت , زیور گوهر , نکو نبود
ماهی که مهربان نشد , از یاد رفتنی است
عطری نماند , از گل رنگین , که بو نبود
آزادگان , به عشق , خیانت نمی کنند
او را , خصال مردم آزاده , خو نبود
چون عشق و آرزو به دلم مُرد شهریارجز مُردنم به ماتم عشق , آرزو نبود
---
خدانگهدار
اولا مدتی بود , چند بیت شعر رو آماده کرده بودم که اینجا بنویسم , اما قکر کنم دیگه نیازی به انتشارش نباشه , چون منقضی و منتفی شد .
دوما از آغاز این هفته اتفاقاتی افتاد که .........
هیچ حرف و نظری راجع بهش ندارم , فعلا .
البته این پست هیچ ربطی به این اتفاقات نداره , فقط باعث شد مطلب ارسالیم تغییر کنه .
اما بعد ...
شعر طنز تلخی که امروز پست کردم , بهانه ای شد تا چند خطی هم بنویسم .
چرا ما اینگونه شدیم ؟؟
دوستان با همین سن کمی که دارم , به چند گوشه ی این کره ی خاکی رفتم و چیزهایی دیدم .
حق , خوبی و سلامت روح و جسم را , در همه جای این زمین , خوب , ثابت و قابل تمجید دیدم .
حق همه جا حق است و خوبی همچنان .
و همه خوبی رو میشناسند و به خوبی و صاحبان خوبی احترام میگذاشتند(از هر دین و مذهبی) .
این فقط یک مثالِ , لطفا موضع نگیرید , تا کی ما باید از بیان حرفهایی که پیامبران الهی و ائمه علیهم السلام حتی روی منبرها برای افراد توضیح میدادند ترس داشته باشیم و عدم بیان آن ریشه ی اصلی مشکلات موجود تو جامعه ی انسانی ما باشه ؟؟
مثلا همین تابستان که در جامعه ی آزاد آمریکا بودم , با اینکه اونجا رابطه ی جنسی برای دختر و پسرهای بالای 16 سال قانونی و آزاد هستش (ببینید حتی اونجا هم این موضوع برای افراد زیر 14 سال 100% غیر قانونی بوده و به شدت برخورد میشه , حتی حکم حبس ابد) , ولی باز هم از برخورد و صحبت با خیلی از اقشار و افراد سطوح مختلف آنجا فهمیدم حتی برای آنها نیز دختر و پسرهایی که تا قبل از ازدواج باکره باشند بسیار قابل احترام و حتی به نوعی مقدس هستند .
و کل ادیان الهی این رو خوب میدونند , پس این یک مثال از خوبی است که حتی تو جامعه ای که اصلا این موضوع تعریف نشده نیز , خوب و قابل احترام هستش .
دیگه نمیخوام سر همین مثال بحث کنم .
اما نه به اون شوری شور , نه به این بی نمکی جامعه ی ما , که این بسته بودن باعث شده , نیاز به تشکیل زندگی و شعور لازم برای انتخاب همسر و همراه در افکار دختران و پسرهای ما به حداقل برسه و دغدغه ی فکری جوانان ما , نحوه ی ارتباط با فلان دختر تو دانشگاه یا محل کار یا خیابان یا ... یا چگونگی صحبت کردن با فلان دختر دانشگاه یا محل کار یا ... باشه که راضی بشه برن بیرون یا فلان قهوه خانه بشینن با هم قلیان بکشند .
و این درد است و درمان نیز هم .
و نمودش میشه اینکه , اکثر دخترهای ما حتی تا 26 یا 27 سالگی نه اینکه نخواهند !!! , اصلا نمیتوانند به یک مرد خوب فکر کنند و پسرهای ما (به خودتون نگیرید من خودم یکی از همین پسرهای این جامعه هستم) حداقل تا 30 سالگی شعور فکر کردن به یک زن ایده آل و سازگار با اقکار خودشون رو ندارند و بعد از آن هم به اصرار خانواده دختر خاله , دختر عمو یا دختر اختر خانم رو میگیرند و بعد 54 سالگی با 4 یا 5 تا بچه ی حدود 20 ساله بر اثر سکته میمیرند و مادر خانواده هم با کلی درد و مرضی که داره حقوق شوهر فوت شده اش رو میگیره و منتظر عروسی بچه هاش و مرگ خودشه , حالا انوشه انصاری , یک دختر 18 ساله ی ایرانی که تو دبیرستانهای مشهد درس میخونه , با تربیت ایرانی (اسلامی و فرهنگ ایرانی) و زندگی در جامعه ی خوب , پرورش پیدا میکنه و بعد چندین بار انتخاب شدن به عنوان یک زن موفق , حتی میتونه به فضا هم بره , حالا خودتون مقایسه کنید !!!
چقدر سخته زندگی توی جامعه ای که اگر میخواهی چاپیده نشی باید بچاپی (کتاب حاج آقا از صادق هدایت) .
و اما شعر :
دکتر شفیعی کدکنی
سلام
این شعر و خوندم واقعا .....
اما متوجه شدم شاعره ی جوان این شعر فوت شده
براش یک فاتحه بخونید
ولی با این شعری که گفته یا واقعا از غم و غصه ای که تو شعرش گفته فوت شده
یا اگر فوتش بدلیل دیگری بوده چه غم و غصه ای رو با خودش برد ..... همون بهتر که رفت و آزاد شد از این حرفها
شادروان نجمه زارع
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بیگمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه میکنی ، اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی ، برود ، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستتَرَش داشته ، به آن برسد
رها کنی، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هقهق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم، نکند
به او، که عاشق او بودهام، زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
-------------
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
سلام
هر طرف من میروم درها به رویم بسته است
ای دریغا یارب این دنیا چو بختم بسته است
همچنان تنهایی اندراین جهانم شد نصیب
یا رب آن آهوی زیبا رو ز دامم رسته است
کارمن از دست این و آن دگر بیرون شده
کارگردان جهان هم , ز کارم خسته است
هیچ کس سویم نمیآید که دلشادم کند
هرکه می آید سراغم دل به سودم بسته است
در نهایت روزگاری باصفا داری طفی
غم مخور , جا در دل اهل صفا داری طفی
پنجشنبه -- 23/8/87
خدانگهدار
سلام
من و تو مي شــــــود آيا که مال هم باشيم؟
نه مـــــــال هم .. که فقط احتمال هم باشيم؟
بريز قهـــــــــــــوه ي خود را درون فنجانم
بيا به هــــــــــــر کلکي توي فال هم باشيم
به بال خود نتوانسته ايم پَــــــــــــــر بزنيم
از اين به بعــــــــــد بيا تا که بال هم باشيم
بدون دست تو تهـران براي من قطب است
بپيـــــــــــچ دور تنم دست ، شال هم باشيم
پـــر است ذهن من امسال از جدايي و رنج
بيا که خاطـــــــــــره ي پارسالِ هم باشيم !
نگو در عشق ِميان ِمن و تو سيب کم است
اگر که سيـــــــــب نشد پرتقال هم باشيم !!
***
اگر که قسمـــــــــــت ما به وصال ختم نشد
نرو ! بمــــــــان که اقلاْ وبال هم باشيم !!!
از : علی پرسا
خدانگهدار
یادش بخیر مرداد ماه ۸۵ بود ...
احساس کردم دوست دارم شعرهایی که به دلم میشینه رو برا همه بنویسم
خلاصه این وبلاگ رو راه انداختم ولی نمیدونستم اسمش رو چی بزارم
تا اینکه دیوان شمس رو باز کردم و درست از فردای اون روز دیوان شمس من گم شد(دیگه هم پیدا نشد که نشد منم دیگه نگرفتم و دروغ نگم دو سالی بود دیوان شمس نخونده بودم تا امشب تو اینترنت هرچی تونستم پیدا کنم) و شعر اول که نوشتم اومد.
بعدش هم تفألی به دیوان حافظ زدم و شعری که پائین میبینید اومد.
قشنگ یادمه ۲ روز این ۲تا غزل رو خوندم تا نام "جوانان پیر" رو انتخاب کردم
و این موضوع رو یه جائی یادداشت کرده بودم تا اینکه امشب بهش سر زدم و تا این ساعت به هیچ کس نگفته بودم.
اولش دوستم آقا حامد همراهم بود ولی بعد از ۲ ۳ تا پست ...
بعد ایشان هم دوستانی بهم پیوستند ولی ...
خلاصه خودم موندم و خودم تا ببینم تا کجا میتونم پیش برم
امشبم حس خاصی داشتم و مشغول گردش تو سایتها و بلاگهای ادبی بودم که به شعر سوم رسیدم دقیقا یک لحظه یاد اون خاطرات و احوالات اون روزام افتادم که باعث شد این بلاگ رو راه بندازم
الان جوانان پیر ۲ سالگیش رو هم رد کرد
هرکی هم خوند و لذت برد نظر داد لطف کرده ولی فاتحه ای برای حضرت مولانا و حافظ حتما بخونه که خیلی مأثر خواهد بود انشا الله.
---------------------------------------------------------------------------------------
غزل ۲۳۷۶ دیوان شمس :
صنما از آنچه خوردی بهل اندکی به ما ده
غم تو به توی ما را تو به جرعهای صفا ده
که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را
به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده
ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی
بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده
بنشان تو جنگها را بنواز چنگها را
ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده
سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه
قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده
صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را
ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده
به نظاره جوانان بنشستهاند پیران
به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده
به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری
ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده
-----------------------------------------------------------------------------
غزل ۴۵۵ دیوان حافظ :
هر چند پیر و خستـه دل و ناتوان شدم
هر گه کـه یاد روی تو کردم جوان شدم
شـکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتـهای همـت خود کامران شدم
ای گلبـن جوان بر دولت بخور که مـن
در سایه تو بلـبـل باغ جـهان شدم
اول ز تحـت و فوق وجودم خـبر نـبود
در مکتـب غم تو چنین نکتـه دان شدم
قسمـت حوالتـم بـه خرابات میکند
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معـنی گـشوده شد
کز ساکـنان درگـه پیر مـغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخـت
با جام می بـه کام دل دوسـتان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمـن ز شر فـتـنـه آخرزمان شدم
مـن پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست
بر من چو عـمر میگذرد پیر از آن شدم
دوشـم نوید داد عـنایت کـه حافـظا
بازآ که من به عفو گناهت ضـمان شدم
---------------------------------------------------------------------------------------
منبع : http://fekrat.kateban.com/y1385m9.html
شعر از : جناب آقای آصف فکرت
پیراهن زندگی
__________
" من پیر سال و ماه نیم"
این کهنه پیرهن که رهایم نمی کند
پیرم همی نـُماید و بدنام داردم.
"چل سال بیش رفت که من"
در کوی عشق لاف جوانی همی زنم
اینک هنوز هم
این دل همان دل است
وین سر همان سر است
این دل هنوز می تپد اندر هوای دوست
وین سر بدان هواست که افتد به پای دوست
شهر اتاوا، 12 آذر (قوس) 1385/ 3 دسمبر 2006
خدانگهدار
در ميان باغ و بستانم ولي آزرده ام
در کنار رود و جيرانم ولي آزرده ام
از ميان دوستانم کسي باور نکرد
لحظه اي خنديده ام وز گريه ها آزرده ام
خنده ها هر دم که مي آيند بر روي لبم
خنده اندر ظاهرند و من ولي آزرده ام
از رفيقان و شفيقان و کريمان ديده ام
بارها طعن و سخن,من زين سبب آزرده ام
قمريان عاشق و گنجشککان صبح خيز
اندر اين باور که من شادم ولي آزرده ام
همچونان زاغي ميان بوستان افتاده ام
کژ صدايم هيچ کس يارم نشد , آزرده ام
از ميان بلبلان يک تن خريدارم نشد
آن که ميکردم طلب,رفت از کفم آزرده ام
يار مي گويد *طفی , من کاشف الهمم بيا
ترس دارم کرده ای ترکم خدا , آزرده ام
خدانگهدار
*:مصطفی
سلام
| آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ |
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی ، بازآ | |
|
شده نزدیک که هجران تو ، مارا بکشد
|
گر همان بر سرخونریزی مایی ، بازآ | |
|
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی
|
|
وقت آنست که لطفی بنمایی ، بازآ |
| رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان |
جان من اینهمه بی رحم چرایی ، بازآ | |
| وحشی از جرم همین کز سر آن کورفتی |
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ |
سلام
این شعر هم از جناب استاد رضایی واقعا زیباست
تو بلاگ گذاشتم تا همه ی دوستان استفاده کنن
اي خيال خوب او از يا د اين شيدا برو
اين مسير سيل غم باشد نمان ا ينجا برو
اين جنون عشق ليلي در سر مجنون بس است
اي جنون عشق مجنون از سر ليلي برو
اي غزال با وفا صياد از پي ميرسد
تير دارم بر جگر افتاده ام از پا برو
جان علوي را نشايد تا ابد با جسم داشت
رفتنت مرگست و من جسمم تو جان جانا برو
فصل كوچ است [و] من اندر دام و تو در دام من
كوچ كن همراه مرغان بال و پر بگشا برو
سوختم در حسرت پرواز عمري در قفس
نك به پرواز تو جويم آرزويم را برو
هدهد اين راهم اما بال و پر بشكسته ام
قاف رفتن شاهپر مي خواهد اي عنقا برو
جوي باريكم كه ره گم كرده ام اندر كوير
رود جاري باش و تا پيدا كني دريا برو
بر نمي آيد بجز خار از دل اين شوره زار
ابر باران سوي باغ و جنگل و صحرا برو
با كمان يكدم نشيند تير تا جويد نشان
راه را ديدي كنون با همت والا برو
من كمانم مانده در دست كمانگير قضا
تا نشيني بر هدف اي ناوك برا برو
سنگ غم جام دل از جنس گل ما را شكست
اي كه داري جام دل ازشيشه و مينا برو
از مي هستي نشد جز درد غم ما را نصيب
نيست اينجا طعم و رنگ و بوي آ ن صهبا برو
چون زليخايي و در كاخ تفرعن مانده اي
صبر كن هر گه كه آمد يوسفي زيبا برو
گفته اي جان در ره عشق تو مي بازم بيا
گل براي خار پرپر مي شود آيا ؟ برو
سعديا با چشم اگر ديدي كه جانت مي رود
از رضا بشنو كه جان خويش را گفتا برو
بازم از استاد رضایی تشکر میکنم
انشاالله که در آینده هم مار و بی نصیب نکنن
خدانگهدار
این طرف مشتی صدف، آنجا کمی گِل ریخته
موج، ماهی های عاشق را به ساحل ریخته
بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته
مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است
زندگی در کام ما زهر هلاهل ریخته
هرچه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند!
حال ، صدها دام ِ دیگر در مقابل ریخته
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هرکجا پا می گذارم دامنی دل ریخته
عارفی از نیمه ی راه تحیر بازگشت
گفت: خون عاشقان منزل به منزل ریخته...
آقای فاضل نظری
منبع : www.louh.com
تصنیف رویای دریا
يک نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت
خانه ات آباد کاين ويرانه بوي گل گرفت
از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم
زلف خود را شانه کردي شانه بوي گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل افشاني که داشت
در زيارتگاه دل پروانه بوي گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مي بوسه زد
ساقي انديشه ام پيمانه بوي گل گرفت
عشق باريد و جنون گل کرد و افسون خيمه زد
تا به صحراي جنون افسانه بوي گل گرفت
از شميم شعر شورانگيز آتش عاشقان
ساقي و ساغر و ميخانه بوي گل گرفت
علی آذرشاهی
خدانگهدار
اصلاحات
بهر اصلاح سر پس از يکسال
رفته بودم دکان سلماني
چشم بد دور دکه اي ديدم
در سياهي چو شام ظلماني
سقف آن چو حال بنده خراب
در و ديوار رو به ويراني
چند قاب شکسته آويزان
همه در حال نيمه پنهاني
يکطرف عکس رستم و سهراب
عکس افراسياب توراني
صورتي از برهمن و بودا
زير تصوير مزدک و ماني
دو سه تا مشتري در آن حفره
مات و مبهوت مثل زنداني
پيرمردي گرفته تيغ به دست
همچو جلاد عهد ساساني
نوبت من رسيد و بنشستم
زير دستش به صد پريشاني
لنگي انداخت دور گردن من
چون رسن بر گلوي يک جاني
ديدم آئينه اي مقابل خويش
قاب آئينه بود سيماني
توي آئينه عکس خود ديدم
خارج از شکل و وضع انساني
چشمها چپ , دهان کج و کوله
چهره چون گيوه ي خراساني
گفتم اين عکسهاي رنگارنگ
که چپاندي در اين هلفداني
از کجا جمع کرده اي گفتا :
اي گرفتار جهل و ناداني
اين جماعت ز عهد کيکاووس
تا به پايان عمر ساماني
مشتريهاي سابقم هستند
تو از اين ماجرا چه ميداني ؟
همه را بنده کرده ام اصلاح
نه که اصلاح مفت و مجاني
من از اينها گرفته ام بسيار
اسکناس هزار توماني
حال برگو سرت چه فرم زنم
بابلی , کابلی , خراسانی
جوشقانی , ابرقویی , رشتی
سوئدی , انگلیسی , آلمانی
گفتمش میل,میل سرکار است
هر طریقی که خوب بتوانی
گفت شغل تو چیست؟ گفتم من
شاعرم , شهره در سخندانی
گفت این از قیافه ات پیداست
که به نوع بشر نمی مانی
در حقیقت همین هنر کافیست
از برای نژاد ایرانی
جای هر چیز قاسم الارزاق
شعر بر ما نموده ارزانی
دست بر شانه برد و مشغول شد
در سر من به شانه گردانی
چند تاری که داشتم بر سر
همه را ریخت روی پیشانی
گغت این فرم بوده از اول
سر میرزا حبیب و قاآنی
بعد از آن موی من به چپ پیچاند
گفت این هم کلیم کاشانی
به سوی راست برد و با خنده
گفت این است فرم قاآنی
پس به بالا کشید و مویم گفت
تو شدی چون عبید زاکانی
آخرش ریخت جمله را در هم
گفت این هم حسین قلی خانی!
گفتمش دست من به دامن تو
رحم کن از سر مسلمانی
ترسم اکنون به یاد تو افتد ,
سر میرزارضای کرمانی
الغرض تا به خویش جنبیدم
رفت مویم به عالم فانی
سرم از زیر تیغ بیرون شد
پاک و پاکیزه , صاف و نورانی
آنچنان رید بر سر بنده
تا نیاید سرت نمیدانی
جای پایش به روی شانه ی من
هست حاکی زکار تحتانی!!!
کار اصلاح میشود اغلب
این چنین باعث پشیمانی ؟!!
راستی اونجایی که دیدم نوشته بود از ابوتراب جلی
خدانگهدار
این شعر از طرف یه دوست غریبست که لطف کردن و نظر دادن و این شعر هم همراهش بود ولی متاسفانه آدرس میلشون نبود که ازشون تشکر کنم
حال که رسواشده ام می روی
واله و شیدا شده ام میروی
حال که غیراز تو ندارم کسی
زین همه تنهاشده ام میروی
حال که چون پیکرسوزان شمع
شعله سراپاشده ام میروی
حال که همراه خراباتیان
همدم صبحها شده ام میروی
حال که دروادی عشق وجنون
واقع عذرا شده ام میروی
حال که در بهر تماشای تو
غرق تمنا شده ام میروی
خدانگهدار
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
تا گفته ای غلام توام , میفروشنت
با مردم زمانه سلامی و والسلام
خدانگهدار
دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
خدانگهدار
هیچکس مارا به فکر مرهم وتیمار نیست
در میان شهر بیدردان طبیب انگار نیست
گر جوانم شاعر و حساس عاشق نیستم
در بهاران زیرباران شاخه ام را بارنیست
ناز پرورد بهار ار بر نیارد عار او
سرو آزادم مرا بی برگ و باری عار نیست
دل به غم مشغول و از شادی دنیا بی نصیب
تشنه ای چون من به ساحل جز که بوتیمار نیست
عقل عاقل پرده پوش خودپرستیهای او
عقل اگر اینست مارا در جنون انکار نیست
سوی ما هرکس که می آید طریقش میکده ست
چون که سر عاشقی با مردم هوشیار نیست
من به کوه زندگی فریاد کردم یار کو ؟
سوی من پژواک آمد : کوهکن را یار نیست
یار دار و یار غار و یار دارم آرزوست
یار دار و غار شاید لیک یار دار نیست
گر به بزم سرخوشان رفتی صراحی گیر و تار
ما کتاب و تیغ در دستیم ما را یار نیست
شبروان را چون که تاریکی و خنجر شد عیار
آنکه میترسد ز دیدار عسس عیار نیست
رو به هر سو میکنم اما نمی لغزم ز راه
همچو من ثابت قدم در راه جز پرگار نیست
مایلم بر چشم مست اما نیم مدهوش او
می روم میخانه اما با شرابم کار نیست!!
من گلی خواهم که میروید به عشق سینه سرخ
ورنه از معشوقه ی بلبل تهی گلزار نیست
یوسف دل را زلیخا قدر میداند درست
حیف او را ای دریغا کار در بازار نیست
تا ز آزارش ننالم رفت و آزارم فزود
خوب می داند که بدتر از فراق آزار نیست
کمتر از خارم مکن ای گل بگیرم در کنار
خار اگر با گل نشیند خار هست وخوار نیست
چون که جمع لفظ و معنا بر نمی آید زمن
من به معنا مایلم بر شاعری اصرار نیست
من که لا یحضرنی الاستاد تقصیرم نبود
هر که را تهذیب کافی نیست استیصار نیست
گرچه شعرت دل برد از همگان اما رضا
چون ترا استاد صدیق است این بسیار نیست
اردیبهشت 68 تهران
---------------------------------------------------------
حضرت علي (ع) :
آنچه که بر قضا و قدر فايق آيد , صبر است
---------------------------------------------------------
علی است , مرتضی نبی
نبی است , مصطفی علی
علی است , مقتدای همه
خداست مقتدای علی
---------------------------------------------------------
ملاقات علی و فاطمه باشد تماشایی
زمظلومی کند مظلومه ای امشب پذیرایی
رمضان، نامى از نام هاى خدا
رمضان از اسماء الله است
رمضان اسمى از اسماء الهى مى باشد و نبايست به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مىدهيم.
هشام بن سالم نقل روايت مىنمايد و مىگويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.
امام عليه السلام فرمود:
نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمىرود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مىرود و مىآيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مىباشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است،
و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايتشده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» شما به راستى نمىدانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است.
واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن
رمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى براستى از دقت نظر و لطافتخاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مىباشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.
و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مىگدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.
در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنهتر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمىكند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مىدارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مىگيرد و مىگويد:
آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد .
اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.
حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد.
ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا و نیایش، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است.
ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست.
پروردگارا، ما را در این ماه، مبارک کن
ماه رمضان
«ماه رمضان است كه در آن براى راهنمايى مردم و بيان (راه روشن) هدايت و تشخيص حقّ از باطل ، قرآن نازل شده است .
پس هر كه اين ماه را دريابد (در سفر نباشد) ، بايد كه در آن روزه بدارد و هر كس كه بيمار يا در سفر باشد به همان تعداد از روزهاى ديگر (روزه بگيرد) .
خدا براى شما آسانى مىخواهد و خواهان سختى براى شما نيست .
و بايد كه آن شماره (مقرر) را تكميل كنيد . و خدا را بدان سبب كه راهنمايىتان كرده است به بزرگى ياد كنيد و باشد كه سپاس بگزاريد» .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله :رمضان ، بدين سبب رمضان ناميده شده است كه گناهان را مىسوزاند .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : در نخستين شب ماه رمضان ، درهاى آسمان گشوده مىشود و تا آخرين شب آن بسته نمىشود .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله :اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند ، آرزومىكند كه سراسر سال ، رمضان باشد .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : چون هلال ماه رمضان پديد آيد ، درهاى دوزخ بسته گردد و درهاى بهشت گشوده شود و شياطين به زنجير كشيده شوند .
امام على عليه السلام :
روزى رسول خدا صلى الله عليه وآله براى ما خطبهاى ايراد كرد و فرمود : اى مردم ! همانا ماه با بركت و رحمت و آمرزش به شما روى آورده است . اين ماه نزد خدا برترين ماه است و روزهايش برترين روزها و شبهايش برترين شبها و ساعتهايش برترين ساعات . در اين ماه شما به ميهمانى خدا دعوت شدهايد و در زمره بهرهمندان از كرامت خداوند قرار گرفتهايد . در اين ماه نفسهاى شما تسبيح خداست و خواب شما عبادت است و اعمال شما پذيرفته و دعايتان به اجابت مىرسد ... من برخاستم و عرض كردم : اى رسول خدا ! برترين كارها در اين ماه چيست ؟ پيامبر فرمود : اى اباالحسن ! برترين كارها در اين ماه خويشتندارى از حرامهاى خداوند عزّ و جل است .
امام باقر عليه السلام :
رسول خدا صلى الله عليه وآله سه روز مانده از ماه شعبان ، به بلال دستور مىداد در ميان مردم جار بزند . پس مردم را جمع مىكرد و بر منبر مىرفت و حمد و ثناى خدا مىگفت و مىفرمود : اى مردم ! همانا اين ماه به شما روى آورده و آن سروَر همه ماههاست . در آن شبى وجود دارد كه از هزار ماه بهتر است . در اين ماه درهاى دوزخ بسته و درهاى بهشت گشوده شود . هر كه اين ماه را دريابد و آمرزيده نشود خداوند او را (از رحمت خود) دور گرداند .
امام صادق عليه السلام - از سفارشهاىآن حضرت به فرزندانش در هنگام حلول ماه رمضان - :
جانهاى خود را به تلاش و كوشش وا داريد ؛ زيرا در اين ماه روزيها قسمت و اجلها نوشته مىشود و در آن نامهاى ميهمانان خدا كه بر او وارد مىشوند ، نوشته مىگردد . در اين ماه شبى هست كه عمل در آن از عمل هزار ماه بهتر است .
آمرزش خدا در ماه رمضان
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : هر كه ماه رمضان را دريابد و آمرزيده نشود، خداوند او را (از رحمت خود) دور گرداند.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله - در خطبهاش به هنگام فرا رسيدن ماه رمضان - : بدبخت كسى است ، كه در اين ماه بزرگ از آمرزش خداوند محروم ماند .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : كسى كه در رمضان آمرزيده نشود ، در كدام ماه آمرزيده خواهد شد ؟
امام صادق عليه السلام : كسى كه در ماه رمضان آمرزيده نشود ، تا رمضان آينده آمرزيده نگردد مگر آن كه در عرفات حاضر شود
التماس دعا
| ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا | وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا | |
| از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک | در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا | |
| گر بیتو خواب و خورد نباشد مرا رواست | خود بیتو در چه خور بود خواب و خور مرا | |
| عمری کمان صبر همی داشتم به زه | آخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا | |
| باری به عمرها خبری یابمی ز تو | چون نیست در هوای تو از خود خبر مرا | |
| در خون من مشو که نیاری به دست باز | گر جویی از زمانه به خون جگر مرا |
خدانگهدار
در گذر از عاشقان رسيد به فالم
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم
روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم
مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم
هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم
بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم
هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم
فاضل نظری
حضرت خاتم(ص) به حضرت علی(ع) فرمودند :
یا علی ذات خداوند را کسی درک نکرد (نشناخت) غیر از من و تو
و تو را کسی نشناخت غیر از خداوند و من
و من را کسی نشناخت غیر از خداوند و تو
و دخترم فاطمه (س) را کسی نشناخت و درک نکرد غیر از خداوند و من و تو
----------------------------------------------------------------------------------------
اَ نّها سُمیَت فاطمه لاَنها فُطِمتُ مِنَ الشَر
همانا مادر ما فاطه نام گرفت همانگونه که از هرگونه بدی و پلیدی بریده شده است
التماس دعا
سلام
شبي سرد است و نم نم ميزند باران پاييزي
اطاقي سايه روشن با سكوت خاطرانگيزي
سرم در بين دستان و قلم افتاده بر دفتر
سرم پرشور و دل خسته نگاهم خيره بر ميزي
چراغي همره من سر فرو آورده بر ميزم
كنارم حافظ شيرازي است و شمس تبريزي
خزيدم گوشه اي آرام و با خود مي كنم نجوا
تو گويي در قفس مي خواند از حقش شباويزي
رضا از فكر و تنهايي طنابي بافتي امشب
گمانم قصد داري خويش را از غم بياويزي
دو چشم آسمان بر زردي روي زمين گريد
رخم زرد است و ليكن چشم من اشكي نمي ريزي
اين سطر جاده ها كه به صحرا نوشته اند
ياران رفته از قلم ما نوشته اند
لوح مزارها همه سربسته نامه ها است
كز آخرت بمردم دنيا نوشته اند
تو را گم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سرد و سنگینند
و چشمانم
نمی دانی چه غمگینند
چراغ روشن شب بود
برایم چشمهای تو
نمی دانم چه خواهد شد
پرازدلشوره ام
بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی ؟
که من بی تو هزار بار در هر
لحظه می میرم ...
نمیدونم از کیه ؟!!!
ما را كه غير داغ غمت بر جبين نبود
نگذشت لحظه اى كه دل ما غمين نبود
هرچند آسمان به صبورى چو ما نديد
ما را غمى نبود كه اندر كمين نبود
راهى اگر نداشت ، به آزادى و اميد
رنج اسارت ، اينهمه شور آفرين نبود
اى آفتاب محمل زينب، كسى چو من
از خرمن زيارت تو خوشه چين نبود
تقدير با سر تو مرا همسفر نمود
در اين سفر مقدر من غير از اين نبود
گر از نگاه گرم تو آتش نمى گرفت
در شام و كوفه خطبه من آتشين نبود
گر شوق سر به چوبه محمل زدن نداشت
زينب پس از تو، زينب محمل نشين نبود
در حيرتم كه بى تو چرا زنده مانده ام
عهديكه با تو بستم از اول چنين نبود
ده روزه فراق تو، عمرى به ما گذشت
يك عمر بود هجر تو ، يك اربعين نبود
خدانگهدار
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
گريه هم با من دگر نامهرباني مي كند
قلبم اما گريه هايش را نهاني مي كند
اشك تنها مونس شب هاي تارم بود و بس
اشك هم با غم دگر اما تباني مي كند
باغ قلبم از هجوم درد ها پائيز شد
غصه هم در آن به شادي باغباني مي كند
شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت
دوباره گريه ي بي طاقتم بهانه گرفت
شکيب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاري شد و به شعر نشست
صداي خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهي پسند کماندار فتنه کز بن تير
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
اميد عافيتم بود روزگار نخواست
قرار عيش و امان داشتم زمانه گرفت
زهي بخيل ستمگر که هر چه داد به من
به تيغ باز ستاند و به تازيانه گرفت
چو دود بي سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت
چه جاي گل که درخت کهن ز ريشه بسوخت
ازين سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ي من همچو ابر باراني
گشايشي مگر از گريه ي شبانه گرفت
از سخنچينان شنيدم آشنايت نيستم
خاطرات ات را بياور تا بگويم کيستم
سيلي ِ همصحبتي از موج خوردن سخت نيست
صخرهام، هر قدر بيمهري کني ميايستم
تا نگويي اشکهاي شمع از کمطاقتي است
در خودم آتش به پا کردم ولي نگريستم
چون شکست آيينه، حيرت صد برابر ميشود
بيسبب خود را شکستم تا ببينم کيستم
زندگي در برزخ ِ وصل و جدايي ساده نيست
کاش قدري پيش از اين يا بعد از آن ميزيستم
دوست و معلم , جناب آقای ابراهیم کربلایی این بیت رو تو یکی از نظراتشون گذاشتند
واقعا که خیلی حرف تو همین یک بیت هستش ......
اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد , صياد رفته باشد
دلدار به من چنین , چنین کرد و برفت
بار دگر هم چنین , چنین کرد و برفت
من در عقبش چنین , چنین می کردم
او باز به من چنین , چنین کرد و برفت
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
گویا به خواب شیرین , فرهاد رفته باشد
گفتم خرابت مي شوم گفتا تو آبادي مگر
گفتم ندادي دل به من گفتا تو جان دادي مگر
گفتم ز کويت ميروم گفتا تو آزادي مگر
گفتم فراموشم نکن گفتا تو در يادي مگر
نبی است , مصطفی علی
علی است , مقتدای همه
خداست مقتدای علی
--------------------------------------------------------
ملاقات علی و فاطمه باشد تماشایی
زمظلومی کند مظلومه ای امشب پذیرایی
"از دل برود هرآنکه از دیده رود" سخنی باطل بود
از دیده برفتی و غمت در دل ماند !!
"از طريق اي ميلي كه به گروه زندگي بهتر فرستاده بودين با سايت شما آشنا شدم .
كار قشنگي بود. يه دو بيتي براتون مي فرستم اميدوارم خوشتون بياد."
از شهر مشهد این شعر رو که از استاد رضایی هستش رو براتون می ذارم .
بار دیگر در کنار این قفس
یک پرنده آمد اما زود رفت
بر قفس پر سود و با من ناله کرد
چون که دید این کار را بی سود رفت
جان شسته دست از امید را
با امید و آرزو آلود رفت
کاشکی از غصه هایش کم شود
گرچه اندوه دلم افزود رفت
انتظار بیخودی داری رضا
فصل کوچش بود آمد بود رفت
(رـابهام)
با توجه به نقل قولی که از استاد در ۴ پست قبل داشتم , این شعر رو به منظور اولین شعر از استاد رضایی پست میکنم .
انتظار تلخ
از من گذشت و رفت و به جا مانده ام هنوز
او رفته تا کجا و کجا مانده ام هنوز
او رفته تا خدا به خدای خودش قسم
من از خدای خویش جدا مانده ام هنوز
صیاد و صید خسته از این انتظار تلخ
غرقه میان خون و به پا مانده ام هنوز
با چشم مست هرچه دلش خواست کرد و گفت
من شرمسار چشم رضا مانده ام هنوز
((رـابهام))
سلامی دوباره
بنا به درخواست یکی از بینندگان که گفتند میخوان با استاد رضایی بیشتر آشنا بشن
استاد رضایی یکی از اساتید دوران دبیرستان بنده بودند که واقعا در دانشگاه ها نیز مانند ایشان بسیار بسیار کم میباشد
و برای بنده گذشته از یک معلم دوران دبیرستان حکم استاد زندگی را دارند
و همون طور که گفتم انشاالله هر هفته یکی از اشعار ایشان رو میذارم تا همه استفاده ببرند
و انشاالله که همیشه سالم و موفق باشند
با تشکر از آقا مهدی که یک قسمتی از یک شعری رو از فریدون مشیری برام ارسال کرد .
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را ز چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
از این به بعد با کسب اجازه از استاد رضایی هر هفته یک شعر از استاد رو رو وبلاگ میذارم
انشاالله که استاد هم ما رو از سروده هاشون بهره مند کنند
او هرگز نمیداند که اورا دوست میدارم
به برگ گل نوشتم , من که اورا دوست میدارم...
ولیکن او برگ گل را به زلف دخترک آویخت تا اورا بخنداند ........
و به قول استاد رضایی :
از من گذشت و رفت و به جا مانده ام هنوز ......
|
|