سلام
داشتم خوش روزگاری با سر زلف نگاری
خوش بود خوش , روزگاری داشتن , با زلف یاری
-----------
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
از آب رفته , هیچ نشانی به جو نبود
مژگان
کشید ,رشته به سوزن,ولی چه سود
دیگر به چاک سینه , مجال رفو نبود
دیگر شکسته بود ,
دل و در میان ما
صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود
او بود , در مقابل چشم ترم ,
ولی
آخ , که پیش چشم دلم , دیگر او نبود
حیف از نثار گوهر اشک,ای عروس بخت
با
روی زشت , زیور گوهر , نکو نبود
ماهی که مهربان نشد , از یاد رفتنی است
عطری نماند ,
از گل رنگین , که بو نبود
آزادگان , به عشق , خیانت نمی کنند
او را , خصال مردم آزاده ,
خو نبود
چون عشق و آرزو به دلم مُرد شهریار
جز مُردنم به ماتم عشق , آرزو
نبود
---
خدانگهدار
+ نوشته شده توسط مصطفي در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت
6:32 بعد از ظهر |