تبليغاتX
جوانان پیر - رخ یار
 
جوانان پیر
 
 
من پیر سال و ماه نیم , یار بی وفاست ..... بر من چو عمر می گذرد , پیر از آن شدم
 
 

تا بینهایت...

بگو اندر رخ تو من چه دیدم؟

بگو اندر وصالت چه شنیدم؟

 

بگو اندر شرابت چه نوشتند؟

که من اندر وصالت می سرشتم

 

بگو آن وصل رویت خوش شراب است

بگو آن نوش جانت می خرام است

 

منم مرغ سحر اندر حلاحل

منم نوش عسل اندر ملامل

 

بگو لیلی نمیرد از غم دل

که در وصل دل معشوق کوشد

 

بگو عشق من و تو آبیاری

که من مرغ سحر در بی کمالی

 

بگو دستم بگیرد پای را پای

مرا تا منزل عاشق رساند

 

بگو با نام او زهری عسل شد

بگو از اسم او جانی دگر شد

 

بگو با خاطرش جانم بسر شد

که با یاد گلم دلها دگر شد

 

بگو با نغمه اش عاشق فنا شد

دلا از وصل رویش نی خدا شد

 

بگو با نام او غوغا به پا شد

بگو از عشق او لیلی چو ما شد

 

بگو رنگ خدا را می سرشتند

بگو رنگ تو را با وی نوشتند

 

بگو رنگ حلاوت را نوشتند

بگو از رنگ تو رنگ صداقت را سرشتند

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط نازیلا  | 
 
  بالا