پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۵:۱۹ ب.ظ توسط مصطفي | 
سلام

اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است  


كوك كن ساعتِ خویش!


كه مـؤذّن ، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب...

 

كوك كن ساعتِ خویش !

 

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

 

كوك كن ساعتِ خویش !

 

كه سحر گاه كسی

بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّام نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

 

كوك كن ساعتِ خویش !

 

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 

كوك كن ساعتِ خویش !

 

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 

كوك كن ساعتِ خویش !

 

كه در این شهر ، دگر مستی نیست

كه تو در وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 

كوك كن ساعتِ خویش !

 

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

و در این شهر سحرخیزی نیست

خدانگهدار

مشخصات
جوانان پیر من خودم هستم
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم