پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۳:۳۷ ب.ظ توسط مصطفي | 
روز اول با خودم گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم ...

ظلمت زندان مرا ميكشت
باز  زندانبان خود بودم
آن من ديوانه ی عاصی
در درونم   های و هو  ميكرد
مشت بر ديوار ها ميكوفت
روزنی را جستجو ميكرد
ميشنيدم  نيمه شب  در خواب
های های گريه هايش را
در صدايم گوش ميكردم
درد سيال صدايش را
شرمگين میخواندمش  بر خويش
از چه بيهوده گريانی؟
در ميان گريه میناليد:
دوستش دارم نمیدانی ؟

روزها رفتند و من ديگر خود نمیدانم   كدامينم ؟
آن من سر سخت مغرورم  يا  من مغلوب  ديرينم ؟

بگذرم گر از سر پيمان
میكشد اين غم  دگر بارم
مینشينم شايد او آيد
عاقبت به ديدارم
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۰ ب.ظ توسط مصطفي | 

سلام


ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را 

باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را 



با شتابِ ابرهای نیمه شب می رفت و بود

پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را 


چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس

روشنی می داد مشکین جامه های خویش را


گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش

تا بپوشد خنده های نابجای خویش را


می درخشید از میان تیرگی ها گردنش 

چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را


گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم"

دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را


دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل

گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را


این چه ذوق و اضطراب ست؟ این چه مشکل حالتی ست؟

با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را


تا به من نزدیک شد، گفتم "سلام ای آشنا"

گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را


کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر "امید"

آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را


خدانگهدار

مشخصات
جوانان پیر من خودم هستم
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم