شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۹:۴۸ ق.ظ توسط مصطفي | 

سلام


ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد

پاییز می دود به بهارت نمی رسد

هرچه گل است، من به تو تقدیم می کنم

یک شاخه هم به خواستگارت نمی رسد

انگار در نشانی تو دست می برند

از نامه ها یکی به دیارت نمی رسد

حتی برای خاطر چشمان کور من

تصویرهای تیره و تارت نمی رسد

هر 8 شنبه را تو به من فکر می کنی

پاهای من به روز شمارت نمی رسد

*((لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد))*

آقا ! دلت خوش است نگارت نمی رسد

حتی اگر اصالت کاشانی ات دهند

قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد

تا ارتفاع موی تو قدم بلند نیست

لب های من به سرخ انارت نمی رسد

زاینده رود با پل خواجو برای تو

این میهمان به میز ناهارت نمی رسد

چون بچه ها به شوق تو پر در می آورم

پرواز من ولی به قطارت نمی رسد!

حالا که دیر آمده ای،زود می روی

آهوی من به فصل شکارت نمی رسد

این بیت آخر است ، سلامت رسیده ام 

یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ! می رسد!


خدانگهدار

مشخصات
جوانان پیر من خودم هستم
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم