سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۴۸ ب.ظ توسط مصطفي | 

سلام


من نگویــــم، که به درد دل من گــــوش کنید
بهتــــــر آن است که این قصــه فراموش کنید

عــــــاشقان را بگـــــــذارید بنالنــــــد همــــه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

خــــون دل بـــــود نصیبم، به سر تربـــت من 
لاله افشــــان به طرب آمده، می نوش کنید

بعــــد من سوگ مگیــــرید، نیــرزد به خــــدا
بهر هــر زرد رخی، خویش سیه پوش کنید!

غیــر غم دار و ندارم به جهان چیست مگـر؟
رشک, کمتــــر به منِ هستـی بر دوش کنیـد

خـــط بطلان به ســــر نامه هستی بکشیـد
پـــاره این لــوح سبک پایه ی مخدوش کنیـد

سخن سوختگان طـــــرح جنــــون می ریـزد
عـــاقلان، گفتــــــه ی عشاق فراموش کنیـد

خدانگهدار

مشخصات
جوانان پیر من خودم هستم
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم