چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۲ ق.ظ توسط مصطفي | 

سلام

 

رفت آن سوار کولی, با خود تو را نبرده
شب مانده از تو باشد, تاریکی فشرده
 
کولی کنار آتش, رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده, آتش چرا فسرده
 
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش, یک قطره ناسترده
 
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
 
می رفت گرد راهش, از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد, پیچیده, تاب خورده
 
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
 
سیمین بهبهانی
مشخصات
جوانان پیر من خودم هستم
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم