در ميان باغ و بستانم ولي آزرده ام
در کنار رود و جيرانم ولي آزرده ام
از ميان دوستانم کسي باور نکرد
لحظه اي خنديده ام وز گريه ها آزرده ام
خنده ها هر دم که مي آيند بر روي لبم
خنده اندر ظاهرند و من ولي آزرده ام
از رفيقان و شفيقان و کريمان ديده ام
بارها طعن و سخن,من زين سبب آزرده ام
قمريان عاشق و گنجشککان صبح خيز
اندر اين باور که من شادم ولي آزرده ام
همچونان زاغي ميان بوستان افتاده ام
کژ صدايم هيچ کس يارم نشد , آزرده ام
از ميان بلبلان يک تن خريدارم نشد
آن که ميکردم طلب,رفت از کفم آزرده ام
يار مي گويد *طفی , من کاشف الهمم بيا
ترس دارم کرده ای ترکم خدا , آزرده ام
خدانگهدار
*:مصطفی
من خودم هستم